تبليغاتX
سعی کن دلبسته باشی اما وابسته نباشی !











سعی کن دلبسته باشی اما وابسته نباشی !

زندگی ... گاهی گریست، گاهی خنده ، گاهی بازنده یی و گاهی برنده ...
بازی
سلام سلاممممم هزارو شونصدتا سلام

 

خوبین ؟؟ خوشین؟؟

من نه خوبم! نه بد!

امروز داشتم نظراتو پستای قبلو می خوندم دیدم شهره منو به یه بازی دعوت کرده اونوقت منه ...... ندیده بودم

خب اصولا من ادمی هستم که همیشه نه چیزیو دوست دارم نه بدم میاد در حد عاددیم نه عاشقم نه متنفر حالا هر چیزی که می خواد باشه!

بازی هم اینه که من بايد ۱۰ چيزي رو كه دوست دارم و ۱۰ چيزي رو كه بدم مياد بنويسم

اون چیزایی که دوست دارم :

۱- دوست دارم تمام وقتمو بیرون بگذرونم

۲- اهنگ گوش دادن با هندفری موبایل(وقتایی که خونه ام)

۳- چت با دوستان

۴- خوابیدن بدون هیچ دغدغه و استرس

۵- گوش دادن اهنگهای غمگین و با معنی

۶- خوندن آرشیو چت دیگران(فک نکنین فوضولمااا نه دادا کنجکاوم)

۷- خوندن رمانهای عشقولانه و احساسی

۸- ماکارونی

۹- شلوار جین

۱۰- از رنگاا صورتی و نقره ایی بعضی وقتا هم سفید و سیاه(همون مشکی)

چیزایی که دوست ندارم:

۱- دروغ گویی

۲- غرور بی حد و حساب

۳- دورویی (از اینا که جلوت یه جورن پشت سرت یه جور دیگه)

۴- پرسو جویای بی مورد مامان جون

۵- بچه ی زبون دراز

۶- حرف زدن مداوم با گوشی ( کل مکالمه من ۲ دقیقه بیشتر نمی شه مگر به ضرورت)

۷- دامن

۸- زنگ موبایل( از این بندریاااا)

۹- صبح از خونه بیرون رفتن

۱۰- خوردن غذاهای تکراری

اینم از اینااا البته همش نبودااا

من نمی دونم جریان چی چیه ؟ ممکنه بعضیا دوست نداشته باشن شرکت کنن ....

میگما شهره من کی رو دعوت کنم تو که با این کارت به قول خودت قوانینو به هم ریختی و ۶۰ نفرو دعوت کردی به فکر من نبودی ! تازه من نمی دونم جریان چیه ؟؟؟ این بازی مگه فقط مخصوص دختراس اخه همه دعوتیا دخترن به هر حال ......... من Cool Cat و مهرنوش رو دعوت می کنم حالا تینا زود زود آپ می کنه این مهرنوش که سالی یه بار آپ می کنه فکر نکنم انجام بده  poisen eyes - emo girl  و همچنین هستی جووووووووووووووونم هم دعوته به بازی

فعلا

بعداْ نوشت: نظرتون رو درباره قالب بگید.

+نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت18:17توسط تبسم |
روز مادر ، روز زن بر همه مامانای گل و مهربون مبارک باشه...
این آپ رو دیروز نوشتم ولی به دلایلی نتونستم به موقع بزارمش......
سلام به همه دوستان گلم
دلم خیلی خیلی خیلی واستون تنگ شده بود

گفتم بیام هم یه حالو احوال کنم هم تبریک بگم البته به ماماناااا نه شما گوگولیااا که هنوز کوچولویید!
*دختر خواهرم امروز زنگ زد گفت خااااااااااااااااااااله روزت مبــــــــــــــــــــارک گفتم : مرسی عزیز دلم ولی فک نمی کنی من هنوز مامان نشدم

 

*روز شنبه بود طرفای ساعت ۱۲ ظهر هوا هم گرم بود داشتم می رفتم اون دست خیابون که دیدم یه ماشینه داره میاد طرفم فکر کردم حالا می خواد رد شه از پشتی جلویی ... یهو به شددت با کمر خودم زمین یه ۱متری سر خوردم رو آسفالت ..... اصلا نمی دونم چی شد چطوری بهم خورد فقط یه لحظه بود ... تمام دستو پام خود به خود می لرزید .... کمر و سرم درد می کرد ولی واسه خلاصی از گرماو مردم و اون پلیسه که یه دم می گه خااانوم چیزیتون نشد خانوم مطمئنید... گفتم بابا ولم کن هیچیم نیس می خوام برم خونه

راستی واسه یه چیز خیلی مهمتر دیگه هم آپ کردم

*می خواستم بگم که تینا جون وب جدیدت مبارک می دونم ناراحتی ولی بدون تقصیر من نیس همه چیز دست به دست هم داده ...

*دیگه اینکه امروز می خوام یه حال اساسی به بعضیا بدم که میاk اینجاا نظر بد می زارن البته بد که نه یه جورایی خودشون می دونن

*نامزدی یکی از دوستام نتونستم برم اگه دستش بهم برسه کللمو می کنه ، نیومدم بدونید شهید شدم

*تو امسال دیگه کل جمعمون یه هم ریخت همه بچه های گروهمون رفتن سر خونه زندگیشون اونایی که عقد بودن عروسی کردن اونایی هم که نه عقد نه نامزد بودن یه باره یی عروسی کردن فقط من موندمهرچی اونا بیشتر منو نصیحت می کنن که بابا تو هم ازدواج کن خوبه به خدااا ، من بیشتر به این نتیجه می رسم که مجردی بهتره و منم کسی نیستم که بتونم حوصله این کارارو داشته باشم شوهر و تعهد و ..... باشه برا بعد فعلا من وقت ندارمالبته ممکنه بتونن روم تاثیر بزارن ولی من سعی خودمو می کنم شما هم دعا کنین

*یه نگاه به اینجاا بندازید من که خیلی اعصابم خرد شد

التهاب در دانشگاه زنجان در پی اقدام به هتک حرمت یک دختر دانشجو توسط معاونت دانشگاه

واقعا جای تاسف داره

موفق باشید بای بای

+نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت12:23توسط تبسم |
21 خرداد
پخ
سلام به همه ی دوستان جینگیلی مستون خوووودم
چه خبراااااااااا..... خوش می گذره این روزا ...
*اگه بدونید دیروز چیکار کردم
خاک بر سرم بگیره مثل این دست و پااا چلووووووووووفتیاااا اصلاً نمی دونم چی چیییییی شد انگاااار کووور شده بودم با سرعت از پله ها اومدم پایین هنوز یه قدم بر نداشته بودم که یه صدای وحشتناکی کل خونه رو برداشت منم انگار یکی بهم شک وارد کرده بود فقط خیره شدم بودم به زمین ....
باورتون نمیشه کل حااااال از خورده شیشه پر شده بود به خاطر سرامیک هم هر جا دلش خواسته بود سُر خورده بود ولی من با کمال آرامش انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده داشتم بین این همه خورده شیشه خط چشم می کشیدم
فقط 3 ساعت داشتم اینارو جم می کردم آخرشم پام برید...
بگو دختر کور بودی میزو ندیدی ... اصلا تو بیجاا می کنی اینهوو وحشیاا تو خونه می دویی
تازه به مامانینا گفتم خودش افتاده
داداشم گفت آره ه ه ه ه تو گفتی ما هم باور کردیم
ولی من مطمئنم که باور کردن
*امروززززززز تو اتاقم بودم یهو صدای تلفن اومد خواستم برم بردارم دیدم مامانم گوشی برداشته .. گوشامو تیز کردم ببینم داره چی می گه ... نفهمیدم چی می گه از اتاق اومدم بیرون رفتم جلوش وایسادم دیدم داره می گه اقا جون مگه حالیت نیست می گم اشتباه گرفتی تو باز داری حرف خودتو می زنی
گوشیو کوبید از خونه رفت بیرون ...... منم کنجکاااو که کی بوده و چی می گفته و این حرررفا

یهو دیدم دوباره تلفن زنگ خورد رفتم گوشیو برداشتم دیدم یه اقای خیلی خوش صداییهههههه گفتم شمااا.. گفت من همون قبلیم من قصد مزاحمت ندارم ... من مهندسم ........ فقط قصدم آشناییه .... من که بیکار نیستم این کاراووو کنم ... بعدم میام خواستگاری... همین
گفتم : بابا بیخیال اگه بیکار نبودی که اینجا زنگ نمی زدی... اصلا اینجا کسی نیست که بخواد با تو حرف بزنه گفت : مگه تو اینجاا چکاره ایی ؟؟؟ گفتم من اینجا زندگی نمی کنم ... گفت: پس گوشیوو بده اون خانم قبلیگفتم : اونننننننننننننن گفت: آره مگه اشکالی داره گفتم : اون مامانمه گفت: اصلا بهشون نمیومد.. خلاصه حالیش کردم که اینجا زنگ نزنه وگرنه واسش بد می شه البته این مکالمه خیلی کوتاه بود بعدم که مامانم اومدم کلی اذیتش کردم
همینجججور حرصش دادم
الانم در خدمت شما هستم گفتم بیام یه مشت حححححححرف بزنم
تازه می خوام به همه لینکدونی سر بزنم
که اگه دیدم اونا لینک منو ندارن بحذفمشون
*یکی از دندونام خالی شده ولی می ترسم برم دندون پزشکی .... هر شبم سر درد و دندون درد دارم.......
دیگه دیگه...
هیچی فعلا کاری ندارم
خوش باشید


+نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت21:48توسط تبسم |
های ی ی ی
 اِهم اِهم

ســـــــــــــــــــــــــــــلام

هی با توام دختره

تو اصلا معلومه کجایی؟؟؟

یه نگاه به آرشیو کن

هفته اول دوم خرداد کجا بودی؟؟؟؟؟ ها؟؟؟ سرت به کجاا گرم بود نمیومدی آپ کنی؟ راستش بگو ببینم؟

وای به حالت اگه کاره بدی کرده باشی وای به حالــــــــــــــــــت

بچه هاا نگران نباشین من خوبم البته اگه بزارنفقط امروز دارم حسابی به خودم گیر می دم

خواهشن پا در میونی نکنید

*اول صبحی رفتم حموم فقط ۴ دست شامپو ۵ دست صابون زدم فک کنم پوست کَلم و بدن داره کنده می شه

*مامانم هررررررررر روز میاد میگه خودکار داری یعنی اصلاً استثنا نداره شما حساب کنین ۲ روزی یه خودکار می خره بعد یادش میره کجا گذاشتتش

مامان: خودکارررررررر بیارررررررررر من: ندارم به خدا مامان : چرا دروغ می گی یعنی تو هیچ خودکاری نداری من: نه تو همه رو برداشتی من دیگه مدادم ندارم مامان: دختری که خودکار تو کیفش نداشته باشه بدرد هیچی نمی خوره فردا شوهر کردی می خوای چجوری زندگی کنی تووو من:چه ربطی داره

شما بگید چه ربطی داره ... ببینید چجوری با احساسات یه ادم بازی می کنن

*خاک بر سرت کنن که هنوز آدم نشدی !!! خاک بر سرت کنن که هنوز بزرگ نشدی!!! خاک بر سرت کنن که درس نمی خونی!!!! خاک بر سرت کنن که واسه دوستات همه کار می کنی ولی اونا...!!! خاک بر سرت کنن که همش آهنگ گوش می دی!!! خاک بر سرت کنن که همش بیرونی!!! خاک بر سرت کنن که سالی یه بار آپ می کنی!!! اصلا کلاً خاک بر سرت کنن.....(سرزنش به خودم)

پ.ن: چقدر چرتو پرت گفتم

پ.ن۲: می خوابییییم

خیلی مخلصم بای

بعداْ نوشت: حمید به دل نگیر پیام بازرگانی بود

+نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت15:31توسط تبسم |
راه بهشت

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد.

از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو

+نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت4:47توسط تبسم |
و اما...
سلاممممممممممممم

حال شمـــــــــــــا؟؟؟ چطورین؟ خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ عروسای گُلتون دومادای خُلتون چطورن؟ خوبن ایشاللُه؟؟؟؟

خــــــب من اومدم یه خبری بدم از خودم آخه دیدم سیـــــــــــــــــل اس ام اس و نظرات همچینی بالا رفته و همه نگران نبودن من هستن  واسه همین تصمیم گرفتم که بیام و اعلام موجودیت کنم

خوشحال شدین نه؟؟؟؟................

این مدت که نبودم اتفاقات زیادی واسم افتاد ... و طی وبگردی های اخیر فهمیدم که دوستان گرامیم بیکار ننشستن و یه تکونی به خودشون دادن

منم که یه مدت مریض بودم .... هنوزم خوب نشدم و امتحانامم شروع شده ... ۴ تاشو به خوبی دادم و ۳ تاش مونده....

یععععععععنی این درس خوندن منم شده دردسر من موندم و این همه هندونه که رو زمین مونده نمی دونمم باید با کدوم دستم بلندش کنم در روزهای آینده باید شاهد پاره شدن .....(*حذف شد*)

حالا

داشتم می گفتم در حال حاضر نه چت می کنم - نه گوشی دارم! بی خبرم از همه.....

آیدا آخرش من میزنم می کشمت نه این که خودت مُردی از آپ کردن دیگه این جنگولک بازیا از سنم گذشته ۲۴ اردیبهشت شد ۱۹ سالمننه پیر شدیم رفت آیدا حالا هی بیا نمک به زخمم بپاچچیزه... می خواستم بگم تولدم بودکسی هم یادش نبود ، ببینید من چقدر مهم هستم چقدر واسه دیگران اهمیت دارم ولی نه یکی از دوستام بهم زنگ زد و تبریک گفت کلی ذوقیدم(جوگیر) بعد هی شما ....آره منظورم خودته... بیا تو وبت بنویس من تنهام من بی کسم من فلانم.... بابا کی تنهاتر من بخ بختولی ی ی ی  ی ی ی  تنها چیزی که این وسط مهمه اعتماد به نفسه بالامه داداچ

توی چند روز اخیر با اینکه حال و روز خوبی نداشتم تونستم به چند تا از دوستام کمک کنم که از این بابت خیلی خوشحالم

از دوتا از دوستای نتیم بی خبرم و می دونم که به وبمم سر نمی زنن انشالله که موفق باشن...

بچه ها به نظرتون من وراجم؟؟؟

نه ؟؟

آره؟؟

نه

می گما چرا تمام زندگی این دختر پسرا شده دوست داشتن ؟ (کس خاصی رو نمی گم) عزیز من تو که می دونی آخرو عاقبت دوستیت چی می شه! چرا دل می بندی؟؟؟ ها؟ چرا می خوای خودتو سر شکسته و غمگین کنی؟؟؟

بعضیا یه عقیده یی دارن می گن تا ما خودمون امتحان نکنیم نمیشه...

این در مورد همه چیز صدق نمی کنه .... تو اگه دورو برتو خوب نگاه کنی .... اصلا نمی خواد خوب نگاه کنی یه نگاه سطی هم بندازی از این موردا که ماشالله هزار ماشالله کمم نیست خوب می بینی

چرا درس عبرت گرفتن واست یه شعاره اونم واسه دیگران ؟

چرا می خوای جونیتو اینجوری بگذرونی... همش با غصه خوردن!

نمی گم خوب هستم اما وقتی نگاه می کنم می بینم از دوستام خیلی بهترم چون گرفتار اینجور چیزا نشدم ...

حالا واسه شما دوستای گلمم می گم شما که با اینکه نمی بینمت ولی واسم خیلی عزیزی آدم همیشه باید عاقبت اندیش باشه وقتی یه کاری می کنه باید فکر کنه که آیا واسه من سودی داره؟؟

به من لطمه ایی نمی زنه؟؟؟؟

ولله من بدخواتون نیستم ننه

برم انگار خیلی حرف زدم

موفق و موید باشید

فعلا

+نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت0:10توسط تبسم |